خرید بک لینک
سال ۹۶ پسری زیر دست من کار میکرد. اهل شهرستان بود. پسر خوشهیکل و خوش تیپی بود. کمی روشن بود. خیلی باحیا بود. معروف بود که سیکس پک داره. از این بدن سازهایی که گنده نیستند. صبور و خوش اخلاق بود. تو گل فروشی کار میکرد قبلا. تو مدت سربازیش باهاش آشنا شدم. همه تو اداره رو سر این قسم میخوردند. همه دوست داشتند این پسر رو برای یکی معرفی کنند برای ازدواج. شخصیتی کاملا متضاد با من داشت. اجتماعی بود و به عرف و شرع پایبند بود. اهل خانواده بود. به افراد خانواده اش خیلی اهمیت میداد. این پسر اما به من علاقه داشت. نمیتونست این علاقه رو بروز بده. من از شوهرم جدا شده بودم و هشت سال ازش بزرگ تر بودم و مهم تر از همه این که بهش پا نمیدادم. من اون رو به خاطر شخصیتش دوست داشتم اما نمیتونستم چیزی بیشتر از احترام براش قائل بشم.یه روز گفت همکارها به من میگن که من و شما میتونیم با هم ازدواج کنیم، بهش گفتم همکارهای خاله زنک خیلی حرف های مفت میزنند. گفت بله، حرف مفته. دیدم که چقدر ناراحت شد.وقتی سربازیش تموم شد و برگشت شهرستان، بهم پیام میداد. من هم جواب میدادم. چت های معمولی اما یک روز بلاکش کردم. بهش گفتم که نمیخوام هیچ ارتباطی در هیچ سطحی داشته باشیم و تمام. من کلا این جوری هستم. یک دفعه میرم.من یک آی دی دارم که از اون تو همه جا استفاده میکنم. یک کانال عمومی ساختم که توش مطالب و فیلم و سریال های مورد علاقه ام رو توش میذارم تا همیشه قابل دسترسی باشند. اون آی دی رو به عنوان آدرس کانال گذاشتم. چند وقت پیش به اعضا کانال نگاه میکردم. اون پسر رو دیدم که کانال من رو پیدا کرده. تعجب کردم. عکس خودش رو گذاشته تو پروفایلش. بینی اش رو عمل کرده و کلی مو و ریش داره. راستش گاهی وسوسه میشم بهش پیام بدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد فراهانی تاريخ: چهارشنبه 10 مرداد 1403 ساعت: 16:42

به پیشنهاد خواهرهام اومدیم تنگه واشی. مهم نیست چه بهانه ای باشه، هر جا مردم بی فرهنگ جمع بشن اونجا رو به کثافت و گه میکشن. چه دسته عزاداری باشه چه طبیعت گردی. خیلی زباله همه جا هست. همه جای این رودخونه کثیفه. برای ورود ۱۵۰ تومن عوارضی میگیرند عوامل دهداری اما هیچ امکاناتی نیست. سرویس بهداشتی حتی سطل زباله نداشت و خودتون بدونید چه خبره دیگه! هیچ کس زباله ها رو جمع نمیکنه. چرا مردم این قدر بیشعورند؟ وقتی تو خونه هستم راحت ترم.تو گرم ترین روز سال که تهران تعطیل بود، اینجا کولر وجود نداشت. هوا خیلی خنکه و هنوز شب ها گاهی بخاری روشن میکنند. حیف این طبیعت دست این ملت بی شعور افتاده. ایران رو باید بدن به نروژی ها و سوئدی ها و این جماعت رو پرت کنند تو قطب شمال. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد فراهانی تاريخ: چهارشنبه 10 مرداد 1403 ساعت: 16:42

همیشه میخوام یه لیست برای مسافرت درست کنم و هر بار بعد سفر یادم میافتهبنزین! باک رو پر کنمگس کشنودالیتلیوان یک بار مصرفکیسه زباله رولیدستمال کاغذی رولیکیسه فریزرنخ و سوزنتایدمایع ظرف شوییمایع دستشوییخمیر دندونمسواکنخ دندونشامپوشامپو بدنسفره یک بار مصرفقاشق، بشقاب یک بار مصرفهل و چای کیسه ایلیوان فلزی موچین و ناخن گیرروبالشتیملافه به مقدار زیادکرم ضدآفتابشیاف دیکلوفناکقرص مسکنآمپول کترولاکچسب زخمبانددمپایی تو خونهدمپایی بیرون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد فراهانی تاريخ: چهارشنبه 10 مرداد 1403 ساعت: 16:42

-محرم بیشتر شبیه کاروناله. من عزادارها رو تو خیابون می بینم که می خندند و همه تیپ مشکی زده اند. ظاهر عزادار دارند اما چهره های شادی دارند و می خندند و خوشحالند. شبیه سیزده به دره. اما این تو شبه و همه هم جای پارک تو خیابون ها ول هستند. واقعا نمی شه توی مساجد عزاداری کرد؟ حتما باید راه بیافتند و راه رو سد کنند؟ پسر کوچیکم عاشق دسته است. یاد بچگی های خودم می افتم که می افتادم دنبال دسته. انگار رسم بود! بعدا فهمیدم دخترها دنبال دسته دنبال پسرها هستند. من اما نبودم. یه پسری بود یه سال تو دسته که نمی شناختمش اما وقتی می دیدمش دوست داشتم باز هم نگاهش کنم اما هیچ وقت چیزی بیشتر از دو سه بار نگاه کردن نشد. حتما از پسرهای همسایه بوده اما من بیرون نمی رفتم و نمی شناختمش. به هر حال این اولین حس من به یک پسر بوده. - برای پسر اولم این جوری نبودم اما برای پسر دومم، اصلا دوست ندارم بره پیش دبستانی یا مدرسه. البته که دست من نیست و این یک اجباره ولی این یکی خیلی خجالتیه و می دونم اذیت میشه. کاش می شد با پسرهام می رفتم تو یه جزیره به دور از هر آدمی. بزرگ شدن پسرهام بین این بچه هایی که توشون هر مدلی آدم پیدا میشه ناراحتم می کنه. پسر بزرگم توی دعوا فحش رکیک جنسی داد. ما عادت به فحش دادن نداریم. ازش پرسیدم کجا یاد گرفته این جوری فحش بده؟ گفت تو مدرسه این چیزها عادیه و کسی ناراحت نمیشه. گفتم تو تا حالا دیدی من این جوری فحش بدم؟ گفت نه. گفتم من بلدم اما به خودم جرات گفتن این حرف ها رو نمی دم. دفعه بعد که این کارو بکنی جوری تنبیه ات می کنم که یاد بگیری کجا باید چه حرفی رو بزنی. تصمیم گرفتم دیگه مدرسه نذارم بره. غیر حضوری بره خیلی بهتره. فحش ناموسی برای بچه های دبستانی یه مکالمه عادی روزمره است. هر گادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد فراهانی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:35

پنجشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۳ ساعت 17:17 توسط یخ |  پنج شنبه بعد از ظهر. هوا گرمه. شوهرم رفته سر کار. پسر کوچکم مشغول بازی با عروسکشه. من یک دفعه به ترانه بیسرزمین تر از باد سیاوش قمیشی برخوردم. یاد تابستون سال ۸۰ افتادم. تابستونی که عاشق ح شدم و این عشق یک طرفه تمام سال های بعد از اون رو به همراه من با خاک یکسان کرد. داره میخونه. لب تشنه مثل خورشیدبی سرزمین تر از بادکولی تر از ترانهبی پرده مثل فریادو اشک رو نمیتونم متوقف کنم. دلم میخواد میتونستم از بدنم جدا بشم و خودم رو بغل کنم و اونجا زار میزدم. کاش مادرم بود میتونستم برم تو بغلش و یه دل سیر گریه کنم. همون جور که دیشب تو خواب بغلش کرده بودم. خیلی دلم برای خودم میسوزه. تنها و تنها خودم میدونم چی کشیدهام تا به این جا رسیدهام. به خودم زیاد افتخار نمیکنم. خیلی خیلی میشد بهتر باشم اما همین که از لجنزار و خاکستر گذشته ام بلند شدهام خیلی برام افتخار آمیزه. پسر کوچکم تنها شاهد گریه های منه. بهم میگه داری گریه میکنی؟ به خاطر این آهنگه؟ وسط گریه میگم آره مامان. به خاطر این آهنگه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد فراهانی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:35

پنجشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۳ ساعت 14:28 توسط یخ |  -گاهی دچار حمله خواب میشم. این جوریه که مهم نیست قبلش چقدر خوابیده باشی یا کجا باشی، باید بخوابی. وقت رانندگی، وسط مهمونی یا هر جای دیگه. امروز ظهر یک حمله خواب داشتم. توش مامان رو دیدم که رو تخت بیمارستانه. سعی میکنه صدام کنه. صورتم رو به صورتش چسبوندم. به همه التماس میکردم که بذارن ببرمش خونه. خودم رو چنگ میزدم. جیغ میزدم. مادرم میخواست بغلم کنه. نمیشد. از صدای هق هق گریه هام بیدار شدم. این کابوس مادرم روی تخت بیمارستان رهام نمیکنه. تا ابد همراه منه.- اهل خیرات کردن و فاتحه و این چیزها نیستم. اما انگار این چیزها روان آدم رو آسوده میکنه. تازگی ها میرم نونوایی بربری محله و بهشون پول یک تنور نون رو میدم و میگم خیراتی پخش کنند برای مردم. این جوری خیرات کردن بهتره برای من که نمیتونم پخش کنم در خونه های مردم. امروز هم این کارو کردم اما این خواب لعنتی باز اومد سراغم. بقیه خواب مادرم رو وسط خونه و باغ و تو خوشحالی میبینند و من همیشه روی تخت در حال مردن.-دکنر مادرم برای عمل دیسک کمرش سال 89 بیست میلیون زیرمیزی خواست. دکتر دیگه ای رو پیدا کردند که دو میلیون میگرفت. اون رید به ستون مهره مادرم. مادرم بعد از اون عمل دیگه میزون نشد تا سال 91 که مرد. من بیست میلیون پس انداز داشتم اون سال. من میتونستم هزینه اون دکتر رو بدم. من کاری با شش تا بچه دیگه ندارم. من باید اون پول کثافت رو میدادم و ندادم. حالا میگم دوستش دارم مادرم رو اما دروغه. من پول رو بیشتر دوست دارم. من از بچگی یاد گرفتم پول ارزشمنده و باید جمعش کرد. من خسیس هستم. این قابل انکاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد فراهانی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:35

شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 12:16 توسط یخ |  دلم نمیخواد از خونه بزنم بیرون. دلم نمیخواد برم خونه خواهرم، دلم نمیخواد برم باشگاه. دوست دارم بمونم همین جا، ناهار بپزم، پیازها رو سرخ کنم. لباس ها رو جمع کنم و بشینم پای درس هام. دلم زندگی دو تیکه رو نمیخواد. دلم میخواد امید رو از مدرسه بیارم پیش خودم. دلم میخواد یه خونه دو خوابه داشتم که یه اتاقش مال پسرها بود. خوب گور بابای دلم. پاشم برم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد فراهانی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:23

چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 12:43 توسط یخ |  - داروهام رو قطع کردم. امروز تونستم نه صبح از خواب بیدار بشم و سر حال باشم. قرص های لعنتی خواب آور و چاق کننده. تو این دنیا همیشه یک پای بساط میلنگه.مثلا نمیشد قرص هام لاغر کننده بودند و باعث میشد تا خوابم کمتر بشه؟ حتما هم باید چاق میکرد هم خواب آور باشند؟- تازه فهمیدم چقدر دوست دارم زن خونه باشم. نه این که از آشپزی و خونه داری لذت ببرم، نه. از آرامشش، از بودن با بچه ها و نگاه کردن بهشون لذت میبرم. دلم نمیخواد برم سر کار.- هوا یک جوری عالیه که دلت میخواد زمان رو متوقف کنی و فقط نفس بکشی. این درخت هایی که گل میدن بوشون همه جا پیچیده. واقعا اسم اردیبهشت بهش میاد.- پنج شنبه شبه. لش کردم رو مبل. به خاطر یه کم گرسنگی کشیدن، میگرنم داره شروع میشه. حال و حوصله هیچی رو هم ندارم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد فراهانی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:23

برادرم کتابی در مورد خواب آگاهی بهم داد. من تا نیمه خوندنمش. حوصله تمرین انجام دادن ندارم. گاهی یادم میافته و به خودم تو آینه نگاه میکنم و میپرسم آیا بیدارم؟ امروز دومین تجربه خواب آگاهی من اتفاق افتاد. وقتی میدونستم خوابم و کاری رو انجام دادم. اون کار چیزی نبود که میخواستم. من دوست دارم خودم کنترل کنم چه کاری میکنم. این بار میدونستم خوابم و مشمئز کننده ترین کاری که تو باورم ممنوعه اما گویا خیلی دوست داشتم انجام بدم رو دادم و تا آخرش هم پیش رفتم. نفرت انگیز بود و بسیار لذت بخش. به اوج لذت که رسیدم از خواب بیدار شدم. چرا باید این فعالیت کثافت رو انجام بدم! ناخودآگاه من واقعا باید مخفی بمونه.آیا واقعا این کار گناه نیست! این که توی خوابم کاری رو انجام بدم که تو واقعیت شنیع و ناپسنده. نمیدونم. ولی حس میکنم ناخودآگاهم نیاز به این تخلیه داشت.بیدار که شدم رفتم آرایشگاه، حالم گرفته بود. آرایشگرم پرسید خوبی؟ گفتم آره. بعد از مدتی گفت میشناسمت. حالت خوب نیست. یه لبخند تحویلش دادم. واقعا حالم گرفته است. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد فراهانی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:23

دیشب حالم خوب نبود. یه مدتیه ساکتم.علتش؟ نمیدونم. شب تنهایی رانندگی کردم تو خیابون ها. سراغ مجله نجوم رو از کیوسک گرفتم گفت پنج شش ماهی هست نمیاد. فقط تو کیوسک های بالای شهر پیدا میشه. دوست دارم باز بخونمش. یه مدت هم مجله فیلم رو میخوندم. ف اونجا تو قسمت نظرات خوانندگان برام پیام میذاشت!یادمه با دیدن پیامش جا خوردم. البته اهل نگه داشتن یادگاری نیستم و از بین رفته وگرنه چیز باحالی بود. یادمه یه بار یه سری یادداشت از دیالوگ های فیلم ها بهم داد و دور بعضی هاش رو خط کشیده بود. یکیش این بود که « تو همه چیزت به سگ ها رفته به جز وفاداریت!»شب ها چقدر خوبه و روزها چقدر کسلم! دیشب از شوهرم میپرسیدم به نظرت ته ته انسانیت چی میشه؟ داشتم راجع به نئاندرتال ها میخوندم و بهش گفتم نگاه از چهل پنجاه هزار سال پیش تا الان بشریت چقدر تغییر کرده، حالا تو این صد سال اخیر که پیشرفت ترسناک شده. خودمون رو نگاه کن. از روزی که گاز نبود و تلفن تو هر خونه ای نبود یادمه تا الان که گوشی های هوشمند دست بچه هاست و اینترنت از نون خونه هم واجبتر شده. تهش چی میشه؟ آدم تا کجا جلو میره؟ آیا به خدا میرسه؟ بیچاره گیج شده بود گفت ما که مردیم اون وقت چه اهمیتی داره! دیدم دارم اذیتش میکنم با حرف هام رفتم تو بغلش.آیا انسان به جاودانگی میرسه؟ آیا روزی خدا رو میبینه؟ آیا روزی کره زمین رو ترک میکنه؟ آیا روزی با سرعتی بالاتر از سرعت نور حرکت خواهد کرد؟اصلا ها آیا روزی میرسه که آشغال رو زمین نریزن؟- تو آشپزخونه، رو زمین نشسته ام و به دیوار اوپن تکیه دادهام. کوکو سبزی داره میپزه. امیر کمی بیحاله. دوست دارم روحم تنم رو ترک کنه، کوکو همین جوری بمونه و بسوزه و جزغاله بشه. امیر همین جوری مشغول تماشا بمونه تا وقتی بابادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد فراهانی تاريخ: دوشنبه 7 اسفند 1402 ساعت: 4:23

سیگار میکشید، مستقل و مجرد زندگی میکرد، اهل خلاف بود، مثل آب خوردن دروغ میگفت، خوشگل بود، رشوه میگرفت، حروم خور بود. زندان رفته بود، همیشه با حفاظت و بازرسی درگیر بود، جگر داشت، یه ۲۰۶ سفید داشت، یه موتور سنگین سوزوکی ۱۴۰۰ داشت، ته خلاف بود، زن باز بود، عرف و شرع جلودارش نبودند، مشروب میخورد. ولخرج بود. یک میلیون دوست و رفیق داشت و به من توجه داشت! تعقیبم میکرد. یهو تو خیابون جلوم سبز میشد. یک سال بهم پیام میداد. من یکی از چندین و چند نفر بودم.هر چی که من نبودم اون بود. تکه ای از من ستایشش میکرد. من ترسو، من قانون مند، من اهل مطالعه، منی که خلاف نمیکردم حتی تو خیالم. من حلال خور. منی که برای دیگران اهمیت قائل میشدم.منی که مثل یه ژاپنی کار میکردم.ازش حامله شدم! چرا جلوگیری نکردم؟ من ساده لوح حرفش رو باور کردم که ناباروره. باید حرف خانواده و مردم رو به جون میخریدم و باهاش ازدواج نمیکردم. باید تنهایی بچه رو به دنیا میآوردم. نباید ذیل هیچ قراردادی باهاش ادامه میدادم. نباید زیاده. الان باید چیکار کنم جز صبوری. فعلا صبر میکنم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد فراهانی تاريخ: دوشنبه 7 اسفند 1402 ساعت: 4:23

همیشه مرد بودن رو به زن بودن ترجیح دادم. بهترین ها و بدترین ها همیشه از مردها هستند و زن ها راه تعادل رو در پیش میگیرند. حتی تو همین وبلاگ نویسی. بهترین وبلاگی که تا حالا خوندهام، وبلاگ یک آقاست. سال ها خوندمش. به پاش پیر شدم! این یه جوری مینویسه که انگار از پوست و خونت رد میشه و دست میکشه روی روحت. یه پست گذاشته بود حدود دوازده سال پیش. عینش رو کپی میکنم.«مثلا اینجور نیستمثلا 12 سال بعد است . صاحب یک شرکت کوچک هستم . اندازه موهای سفید با سیاه برابر شده است . کاری سخت دارم . اما احساس انرژی می کنم . دور رو برم پر شده است از برنامه های کار و پیشرفت و پول .روزها کار می کنم ، عصرها موسیقی تدریس می کنم . دور و برم پر شده از آدم . آدمهایی که حالا خودم را جور دیگری به آنان معرفی می کنم .... در یکی از روزهای آخر سال هستم . پشت پنجره اتاقم در شرکت ایستاده ام ..باران می بارد و به شیشه می خورد . سیگار دود می کنم . فوت می کنم در هوای سرد و خیس . نم باران به صورتم میخورد . روز پر مشغله ای بوده. خسته ام . به شبی در 12 سال پیش می اندیشم .همه چیز به هم ریخته بود . هیچ چیز سر جایش نبود . تنها و بی کس شده بودم و حالم را هیچ کس نمی فهمید . و زمین را نفرین می کردم که چرا یک هزار نقطه قوت به حساب یک ضعف کوچک نمی رسیدند . درونم خوشحال است که دیگر گذشته است . که حالا همه چیز مدت زیادی است که تمام شده است ...تلفنم زنگ می زند آن طرف خط تو هستی . با صدایی کم رمق اما با عشوه حرف میزنی- سلام- سلام ، خواب بودی ؟- منتظرت بودم که خوابم برد . کی می آیی؟- دارم کیفمو جمع می کنم . چند دقیه دیگه خونه امعشوه صدایت را شدید تر می کنی- داری می آی باسم خوراکی بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد فراهانی تاريخ: دوشنبه 7 اسفند 1402 ساعت: 4:23

و درود خدا بر او، فرمود: بسا روزهداري كه بهرهاي جز گرسنگي و تشنگي از روزهداري خود ندارد، و بسا شبزندهداري كه از شب زندهداري چيزي جز رنج و بيخوابي به دست نياورد! خوشا خواب زيركان، و افطارشان! (نهجالبلاغه - ترجمه محمد دشتي - حكمت 145)

برچسب: نویسنده: حامد فراهانی تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 17:42

زیاد برای امید نمینویسم دیگه. بین من و اون فاصله ی زیادی افتاده. ما خیلی متفاوتیم. اون به شدت شبیه پدرشه و تنها نقطه اشتراکش با من عینکی بودن،خیال باف بودنشه. فکر نمیکنم از اوتیسم بودن دیگه نشانه ای تو وجودش باشه. خیلی از هم دوریم. اون به پدرش نزدیک تر و شبیه تره. به شدت اهل ارتباط و سفره. He is stubbo as a mule, لجبازیش رو اگر نتونه کنترل کنه عاقبت خوبی نخواهد داشت مگه خدا کمکش کنه، ما از هم دوریم. از دوشنبه ندیدمش. رفت سفر با خانواده ام.رفتن بندرانزلی، من نرفتم. مریض بودم و علاقه ای هم به دریا تو این سرما نداشتم. چرا با امید بهم خوش نمیگذره. نمیخوام از این بابت عذاب وجدان بگیرم. ازش بدم نمیاد اما مثل ده ها آدم دور و برم، نمیتونم باهاش ارتباط بگیرم. البته که باهاش حرف میزنم. از هر چیزی که از ذهنم عبور میکنه. گاهی حرف هام براش جذابه. اما میدونه یه مامان داره که زیادی ساکته. فکر میکنم وقتی بزرگتر بشه ترکم کنه و با پدرش زندگی کنه. اون و پدرش خیلی با هم خوشند و البته پدرش رو خیلی قبول داره اما همیشه با من مخالفت میکنه. تو بدیهیترین مسایل علمی حتی. من رو به شکل دستگاه خودپرداز میبینه و از پدرش هیچی درخواست نمیکنه. از دوشنبه ندیدمش اما حقیقتش رو بگم، دلم براش تنگ نشده. میدونم اون هم دلش برای من تنگ نشده. دل من خیلی خیلی سخت برای کسی تنگ میشه. راستش فقط برای مادرم دلم تنگ میشه. بیشتر دلتنگ موقعیت ها هستم تا افراد. هر وقت خوشی که تجربه کرده ام. با امید زیاد اوقات خوشی نداشتم. بیشتر رابطه انگل و میزبان بوده. امیرعطار برعکس من رو غرق بوسه میکنه و مدام بهم میگه دوستم داره. اما حتی وقتی دو هفته بیمارستان بودم هم دلم براش تنگ نشد. البته افسرده بودم و فکر نمیکنم اون زمان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد فراهانی تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 17:42

صبح ساعت هفت صبح بیدار شدم و به ساعت نگاه کردم و گفتم من سال های سال این ساعت سرکار بودم اما حالا باید برم بانک و واقعا دلم نمیخواد از جام بلند بشم.

پس تا نه خواب'>خواب'>خوابیدم و به زور بیدار شدم و بانک هم نرفتم و به کارهای خونه مشغول شدم.

آره، این منم. واقعا از خونه بیرون رفتن چقدر برام سخت شده. فقط باشگاه میرم و خونه خواهرم. ارتباط با آدم ها بیشتر از همیشه برام سخت شده.

برچسب: نویسنده: حامد فراهانی تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 16:48

صفحه بندی