شب
-
تاریخ: 1402/5/21 ساعت: 17:27
سال های سال عادت داشتم ساعت ده شب بخوابم و پنج و نیم بیدار بشم.برای من علامت سوال بزرگی بود که کسی میگفت ساعت دو شب میخوابه. تا مادر شدم و بعد از اون تو این نه سال مادر بودن، دیگه نتونستم به عادت قبل برگردم.حالا عاشق شبم. سکوتش خیلی قشنگه. حتی صداهایی توش میاد که تو حالت عادی تو روز نیست. صدای جارو ...
باغ وحش انسانی
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 16:17
احساس الانم رو نمیشه توصیف کرد با کلمات جاری. مکس تو کارتون معرکه مری و مکس یه جایی میگه که چند تا کلمه جدید اختراع کرده که به فرهنگستان پیشنهادشون کرده اما اون ها جواب نداده اند. یکی از کلماتش conpuzzled که ترکیبی از confused and puzzled بود. ترجمه فارسیش رو نوشته بود گاشفته. من الان گیج، آشفته، عص...
مدارس تیزهوشان
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 16:17
تو راه برگشت وقتی پسرم رو تحویل گرفته بودم، با هم صحبت میکردیم. بهم گفت، مامان لازمه من درس بخونم؟ گفتم نه مامان. مدرسه فقط برای بچه هاییه که از درس خوندن لذت میبرند. گفت من تا کی درس بخونم؟ گفتم اگر بخواهی میتونی از همین امسال نری، میتونی ابتدایی رو تموم کنی و بعد نری. گفت بعدش چه کار کنم؟ گفتم چیز...
فرار بسه
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 16:17
پنج ساعته دارم وبلاگ میخونم. از چی دارم فرار میکنم؟ از کدوم مسئولیت؟ از ترس کدوم شکست؟ از روبرویی با کدوم واقعیته که این جوری به گوشی پناه آورده ام؟شکست توی مادر بودن؟ این که پسر بزرگم امروز برای اولین بار بهم گفت که میخواد بره پیش پدرش زندگی کنه؟این که ال بروکس چیز جدیدی یاد نمیده و من باید برم تو ...
حال بهم زن
-
تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 19:27
اگر من وقتی بیست سالم، سمیرای چهل ساله رو می دید حتما عقش می گرفت. و الان، سمیرای چهل ساله از سمیرای بیست ساله عقش می گیره.
پارکینگ
-
تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 19:27
دوشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 6:58 توسط سمیرا | برقی رفت و آمدها رو تموم کردیم. مثل وظیفه ای بود که باید انجام میشد. آمپول دردناکی که باید زده میشد.من با پارکینگ خونه مشکل دارم. شیبش خیلی تنده و سطح شیب هم موزاییکه که حتی راه رفتن عادی هم نمیشه انجام داد روش و سر میخوری. من ترس عجیبی از رانندگی در ...
بلوغ
-
تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 19:27
دوشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 7:5 توسط سمیرا | چون دیر میخوابم معمولا، نماز صبحم رو نمیخونم. نماز صبح و وضو گرفتن باعث میشه خوابم بپره و در طول روز کسل و بداخلاق و خوابآلوده باشم. دیدم اون دو رکعتی که توش هیچ لذت، ارتباط و فهمی نیست نمیتونه چیز مهمی باشه. گاهی فکر میکنم نکنه اشتباه میکنم؟ نکنه مثل ...
روند پیری
-
تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 18:43
با اون حال و روز بی ریختی که دیروز داشتم خوابم بهم ریخته بود و کابوس می دیدم. برای لاغری کمتر می خورم و این باعث کم تحملی و میگرنم شده. به بالای پلکم دست می زنم و استخون گرد زیر اون و حفره چشمی رو لمس می کنم تا سردردم بهتر بشه تو همین لحظه جمجمه ام و شکلش رو تصور می کنم. روزی که بمیرم از من این اسکل...
من به عنوان یک زن
-
تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 18:43
گاهی دلم میخواد آرایش کنم، لباس شیک بپوشم، یه کفش پاشنه بلند و برای محمد (شخص محمد منظورم نیست، شوهرم یا دوست پسرهای سابقم) ناز و عشوه بیام. مثل آدری هپبورن، اما صدای پسرونه ام، استخون بندی درشتم، دست های کارگری شکل من، پاهای ۴۰ و نحوه تربیت من کلا این وضعیت رو برام قفل کرده.یادمه وقتی چهار یا پنج س...
بدترین قسمت سرماخوردگی
-
تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 18:43
چهارشنبه دهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 7:29 توسط سمیرا | دیشب سرماخوردم. خدای من برای یه مادر چیزی بدتر از سرماخوردگی نیست. حالا باید مواظب باشم امیر نگیره و از طرفی در حالی که کل بدنم درد میکنه باید کارهای خونه رو بکنم و به خودم هم برسم.روزگاری سرماخوردگی بهشت بود. مامان همش بهم میرسید و من دراز کش فقط ناز ...
دنیای الاکلنگی
-
تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 21:47
دوشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 16:41 توسط سمیرا | از امروز اکرم رفته بیمارستان برای تزریق و تا حداقل دو روز نمیاد. من هستم و دو تا پسرها. اکرم نگران بود که من تنهایی می تونم از پسشون بربیام! گفتم بهش من مادر دوتایی اون ها هستم و چیزی نیست که نتونم. در واقع لذت بخش هم هست. دراز کشیدیم کنار هم در...
-
تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 21:47
سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 6:43 توسط سمیرا این ایده نوشتن وبلاگ چقدر برای من فراموش کار عالی بوده. مطالب چهار سال قبل رو می خوندم و میشه گفت تمام اون روزها و حرف رو فراموش کرده بودم. باورم نمیشه اون من بوده ام اصلا! خودم نمی نوشتم میزدم زیرش.امشب در حالی خوابیدم که امیر یک طرفم بود و امید سم...
جعبه ابزار
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 12:29
۱.میگرن من رو رها نمی کنه،محمد هم رفقاش رو.۲. مدت های طولانیه که اطرافیانم ارزش مکانی و قلبی خودشون رو برام از دست داده اند، حالا اطرافیان من به صورت جعبه ابزار هستند و این ارتباط ابزاری دو طرفه است, اما چون از دید اون ها به زندگی نگاه نمی کنم، این قسمتش مهم نیست. حالا من وسط یه جعبه ابزارم که بهشون...
پلن
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 12:29
هیچ وقت حوصله ام نگرفت فیلم منبع کد رو ببینم. دیروز از تی وی دیدم. به این فکر کردم که هر جا تو زندگیم که سر چند راهی تصمیم قرار گرفتم اگر تصمیم دیگه ای گرفته بودم، زندگی ام چه شکلی بود؟ یعنی ممکنه دنیاهایی موازی این دنیای من با اثرات اون تصمیم ها وجود داشته باشه؟مثلا اگر با پسری که دوستش داشتم ازدوا...
عاشق شو ار نه روزی ....
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 12:29
والپروات سدیم هم روی میگرن دیگه تاثیر نمیذاره. این سردرد کلافه و عصبیم کرده اما همیشه بهمن ماه رو اون قدر دوست داشته ام که نخوام با این چیزها خرابش کنم. یه آمپول کترولاک، یه شیاف دیکلوفناک و یه قرص ژلوفن باید ساکتش کنه. تو سکوت صبحگاه، صدای عقربه ی ساعت نیش میزنه بهم که سمیرا، آیا میشه که بشه؟ میشه ...
تسلیم
-
تاریخ: 1401/10/20 ساعت: 15:17
این روزها آخر شب که میشه، تو جای خودم که دراز می کشم خاموش میشم! دیگه کاملا از محمد جدا می خوابم. قهر نیستیم. این جوری خیلی بهتره. گویا تنهایی رو همه جوره پذیرفته ام و ازش لذت می برم. گاهی دلم برای بغل گرفته شدن تنگ میشه اما زیاد طول نمی کشه، خوابم میبره.فارکس، روزمره با بچه ها، ری استارت، فیلم های ...
دوره ی افسردگی
-
تاریخ: 1401/10/20 ساعت: 15:17
-امروز از دستم در رفته که چندمین روز از دوره افسردگی رو طی می کنم. فلوکسیتین رو از دیروز شروع کردم. خوابم بهم ریخته. هیچ مزه ای من رو سر ذوق نمیاره برای خوردن. هیچ آهنگی به دلم نمیشینه، هیچ خوابی طولانی نمیشه، هیچ ذوقی نیست. می دونم گذراست و می دونم طی میشه، اما تا کی باید با این اختلال سر کرد؟ عمری...
ادامه افسردگی
-
تاریخ: 1401/10/20 ساعت: 15:17
با بالاتر رفتن سنم، گویا افسردگی ها هم عمیق تر و سخت تر میشن. شاید بحران میان سالی هم هست. این جوریه که اینجا ساعت دوازده ظهر رو مبل بی ریخت تو این واحد درب و داغون با وسایل داغون تر نشستم و دارم به این فکر می کنم که افسردگی به نظر میاد توی بدنم هم جاهای مشخصی داره، ته گلوم رو بد مزه کرده، پشت گردنم...
سمیرای معلق
-
تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 23:50
اوه محمد رفته خودش رو تو بیمارستان اعصاب و روان بستری کرده به امید بازنشستگی. چهار روزه که روی اعصابم راه نرفته. این جوریه که حس می کنم یه چیزی کمه.امیر بهونه اش رو نمی گیره و خیلی آروم تر شده. جو خونه آرومه. یه چیزی تو وجودم داره لگد می زنم که تو این همه خوشبختی محاله! پنج سال پیش خبری از محمد نبود...
تماسی از قزاقستان
-
تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 23:50
چهارشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۱ ساعت 12:46 توسط سرد | انگار این جوره که به هر چیز فکر کنی، اون رو فراخوانده ای. به سال ۹۵ و حوادث و حماقت هام تو اون برحه فکر می کردم. رفتم بیرون حالم بهتر بشه وقتی برگشتم اکرم گفت سمیرا یه آقایی به شماره من زنگ زده بود. آخه سیم کارت قبلی ام رو که سال ۹۶ عوض کردم دادم د...